از عشق تا عشق
از عشق زمینی تا عشق الهی
ما که این همه برای عشق
آه و ناله ی دروغ می کنیم
راستی چرا
در رثای بی شمار عاشقان
- که بی دریغ -
خون خویش را نثار عشق می کنند
از نثار یک دریغ هم
دریغ می کنیم؟
قیصر امین پور
گاهي طراوت مي دهد باران به جانم
حس مي كنم اين روزها رنگين كمانم
عهد قشنگي با خودم بستم از امشب
دل را به درگاهش بزودي مي رسانم
دکتر الهی قمشه ای میگوید : یکی از جذاب ترین تعبیرات " نفس و عشق
"، قصه دیو و سلیمان است که از دیرباز در ادب پارسی به اشاره و تلمیح
از آن یاد شده است . قصه چنین است که سلیمان فرزند داود، انگشتری
داشت که اسم اعظم الهی بر نگین آن نقش شده بود و سلیمان به دولت
آن نام، دیو و پری را تسخیر کرده و به خدمت خود در آورده بود، چنانچه
برای او قصر و ایوان و جام ها و پیکره ها می ساختند (قرآن/ سبا/ ١٣).
این دیوان، همان لشکریان نفسند که اگر آزاد باشند، آدمی را به خدمت
خود گیرند و هلاک کنند و اگر دربند و فرمان سلیمان روح آیند، خادم
دولتسرای عشق شوند . روزی سلیمان انگشتری خود را به کنیزکی سپرد
و به گرمابه رفت. دیوی از این واقعه باخبر شد. در حال خود را به صورت
سلیمان در آورد و انگشتری را از کنیزک طلب کرد. کنیز انگشتری به وی داد
و او خود را به تخت سلیمان رساند و بر جای او نشست و دعوی سلیمانی
کرد و خلق از او پذیرفتند (از آنکه از سلیمانی جز صورتی و خاتمی نمی
دیدند.) و چون سلیمان از گرمابه بیرون آمد و از ماجرا خبر یافت، گفت
سلیمان حقیقی منم و آنکه بر جای من نشسته، دیوی بیش نیست. اما
خلق او را انکار کردند. و سلیمان که به ملک اعتنایی نداشت و در عین
سلطنت خود را " مسکین و فقیر " می دانست، به صحرا و کنار دریا رفت و
ماهیگیری پیشه کرد .
دلی که غیب نمایست و جام جم دارد
ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد؟
حافظ
اما دیو چون به تلبیس و حیل بر تخت نشست و مردم انگشتری با وی دیدند
و ملک بر او مقرر شد، روزی از بیم آنکه مبادا انگشتری بار دیگر به دست
سلیمان افتد، آن را در دریا افکند تا به کلی از میان برود و خود به اعتبار
پیشین بر مردم حکومت کند. چون مدتی بدینسان بگذشت، مردم آن لطف
و صفای سلیمانی را در رفتار دیو ندیدند و در دل گفتند:
که زنهار از این مکر و دستان و ریو
به جای سلیمان نشستن چو دیو
و بتدریج ماهیت ظلمانی دیو بر خلق آشکار شد و جمله دل از او بگردانیدند
و در کمین فرصت بودند تا او را از تخت به زیر آورند و سلیمان حقیقی را به
جای او نشانند که به گفته ی حافظ :
اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل ، دیو سلیمان نشود
و
بجز شکر دهنی مایه هاست خوبی را
به خاتمی نتوان زد دم از سلیمانی
و به زبان مولانا :
خلق گفتند این سلیمان بی صفاست
از سلیمان تا سلیمان فرق هاست
و در این احوال، سلیمان همچنان بر لب بحر ماهی می گرفت.
روزی ماهی ای را بشکافت و از قضا، خاتم گمشده را در شکم
ماهی یافت و بر دست کرد . سلیمان به شهر نیامد، اما مردم از
این ماجرا با خبر شدند و دانستند که سلیمان حقیقی با خاتم
سلیمانی، بیرون شهر است. پس در سیزده نوروز بر دیو بشوریدند
و همه از شهر بیرون آمدند تا سلیمان را به تخت باز گردانند. و این
روز، بر خلاف تصور عامه، روزی فرخنده ومبارک است وبهحقیقت
روز سلیمان بهار است. و نحوست آن کسی راست که با دیو
بسازد و در طلب سلیمان از شهر بیرون نیاید. و شاید رسم ماهی
خوردن در شب نوروز، تجدید خاطره ای از یافتن نگین سلیمان و
رمزی از تلاش انسان برای وصول به اسم اعظم عشق باشد که
بانوروزو رستاخیز بهار همراه است و از همین روی، نسیم نوروزی
نزد عارفان همان نفس رحمانی عشق است که از کوی یار می آید
و چراغ دل را می افروزد :
ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل بیفروزی
یارب از عرفان مرا پیمانهای سرشار ده
چشم بینا جان آگاه و دل بیدار ده
هر سر موی حواس من به راهی میرود
این پریشان سیر را در بزم وحدت بار ده
در دل تنگم ز داغ عشق شمعی برفروز
خانه ی تن را چراغی از دل بیدار ده
نشئه ی پا در رکاب می ندارد اعتبار
مستی دنباله داری همچو چشم یار ده
بر نمیآید به حفظ جام دست رعشه دار
قوت بازوی توفیقی مرا در کار ده
مدتی گفتار بی کردار کردی مرحمت
روزگاری هم به من کردار بی گفتار ده
چند چون مرکز گره باشد کسی دریک مقام؟
پایی از آهن به این سرگشته چون پرگار ده
شیوه ی ارباب همت نیست جود ناتمام
رخصت دیدار دادی طاقت دیدار ده
بیش از این مپسند صائب را به زندان خرد
از بیابان ملک و تخت از دامن کهسار ده
دیوان صائب تبریزی
در مورد انواع عشق مي توان گفت: مسئله اساسي در اينجا اين است که آيا عشق به طور کلي يک نوع بيشتر نيست يا دو نوع است. بعضي نظريات اين است که عشق به طور کلي يک نوع بيشتر نيست و آن همان عشق جنسي است يعني ريشه عضوي و فيزيولوژيک دارد، تمام عشق هايي که در عالم وجود داشته و دارد با همه آثار و خواصش، عشق هاي به اصطلاح رمانتيک که ادبيات دنيا را اين داستان هاي عشقي پر کرده است، مثل داستان مجنون عامري و ليلا ، تمام اين عشق ها فقط عشق جنسي است و چيز ديگر نيست.
گروهي عشق را (همين عشق انسان به انسان را) که بحث در مورد آن است، دو نوع مي دانند. مثلاً بوعلي سينا و يا خواجه نصيرالدين طوسي و ملاصدرا عشق را دو نوع مي دانند. برخي عشق ها را
عشق هاي جنسي مي دانند که اين ها را عشق مجازي مي نامند نه عشق حقيقي و معتقدند بعضي عشق ها، عشق روحاني يعني عشق نفساني است. به اين معنا که در واقع ميان دو روح نوعي کشش وجود دارد. منشاء عشق مجازي غريزه است و با رسيدن به معشوق و با اطفاي غريزه پايان مي يابد. ولي اين ها مدعي هستند که انسان گاهي به مرحله اي از عشق مي رسد که مافوق اين حرف هاست. خوجه نصيرالدين طوسي از آن به مشاکله بين النفوس تعبير مي کند که يک نوع هم شکلي ميان روح ها وجود دارد و در واقع اين ها مدعي هستند که در روح انسان يک بذري براي عشق روحاني و معنوي هست و در واقع نفي هم اگر اينجاست وجود دارد او فقط محرک انسان است و معشوق حقيقي انسان يک حقيقت ماوراء طبيعي است که روح انسان با او متحد ميشود و به او مي رسد و او را کشف ميکند و در واقع معشوق حقيقي در درون انسان است.( مطهري(ره)، مرتضي ، مجموعه آثار، جلد 3، ص 72)
در منزلی باش که خنده میبینی و لب و دندان نی
مستی میبینی، شراب نی
سماع میبینی و چنگ و نی نی
جفت میبینی و صورت نی
از اینها همه طهارت کن، از طهارت هم طهارت کن
این جهان چون کوهی است، از این کوه بر آی تا عجایبها بینی .
معارف بهاء ولد
از نظر عارفان زندگی این جهانی, سایهای از زندگی واقعی است و نباید به آن دل بست, برای آنكه گذرا, عبث و رنجآور است. و این زندگی از جهت آنكه در راه باشد یا بیراه, تكلیف او را دو عنصر عشق و نفْس معیّن می كنند. نفْس فروكشندة زندگی است, آن را به قعر ذلّت می برد و تباه میكند. عشق, در مقابل فرا برنده است, به آن معنی و اعتلا میبخشد.
نفْس كه ایرانیان باستان به آن «آز» میگفتند, دشمن اوّل شناخته میشود, زیرا بر گرد خودپرستی میگردد و انسانیّت انسان را فدا می كند. همه چیز را برای خود می خواهد, ولو به زیان دیگران باشد. از این رو همة گزندها چون جنگ, نفاق و نامردمی از چشم او دیده می شود. اگر قابیل نخستین كس بود كه برادرش هابیل را كشت, برای آن بود كه نفْس بر او چیره بود. در مقابل, عشق سرا پا رأفت و بهجت است. آرامش و یگانگی در جامعه برقرار میكند. با آن مردم همدیگر را به چشم دوست مینگرند. زندگی در پرتو آن پهناورتر از آن می شود كه خودی و غیرخودی و خوش و ناخوش در آن مطرح باشد. سراپا خوشی است. آفتاب بیغروب است و نعمت و نزهت از آن زائیده میشود.
این, بُعد اجتماعی قضیّه است. عارفان می خواستند با سركوب نفس, ناهمواریهای زندگی را هموار كنند؛ ظلم و تبعیض و تفرعن را بزدایند.

در همین جاست كه موضوع عشق و عقل مطرح می شود. جهت گیری عارفان برضدّ عقل – نوعی از عقل – برای آن است كه كسانی آن را در نقشهكشی و حسابگری به كار گرفته بودند, مسیرش را منحرف كرده بودند, آن را در خدمت دنیاداری و استیلا گذارده بودند, وگرنه در مفهوم خرد كسی با آن حرفی ندارد. از سوی دیگر چون تعبیة عقل به هیچ وجه قادر نبوده كه نارسائیهای زندگی را از میان بردارد, با خود اندیشیدند كه بلكه عشق بتواند كاری بكند, و عشق یعنی شور و اندیشة رها شده.
عشق در بُعد معنوی خود عروج انسان به سوی كمال را میطلبد, تهذیب, پیراستگی....
عشق چگونه تصوّر میشده؟ نیروی جهندة حیات. نیروی زوال ناپذیر , نیروی فراگیر. میتوان تصوّركرد كه به منزلة روغن در چراغ یا بنزین در موتور است. كسی كه به عشق دست یافت, ناممكنهای زندگی را درمینوردد, زیرا خود را از ممكنها بینیاز میشمارد. حتّی از نیستی در امان است, زیرا در تصوّر خود به سرچشمة هستی دست یافته است.
عشق
آنگاه المیترا گفت:با ما از عشق سخن بگوی.
پیامبر سر بر آورد و نگاهی به مردم انداخت' و سكوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود.سپس با صدایی ژرف و رسا گفت:
هر زمان كه عشق اشارتی به شما كرد در پی او بشتابید'
هر چند راه او سخت و نا هموار باشد.
و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید'
و هر چند كه تیغهای پنهان در بال و پرش ممكن است شما را مجروح كند.
و هر زمان كه عشق با شما سخن گوید او را باور كنید.
هر چند دعوت او رویاهای شما راچون باد مغرب در هم كوبد و باغ شما را خزان كند.
زیرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر می نهد ' به صلیب نیز میكشد.
و چنانكه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس می كند.
و چنانكه تا بلندای درخت وجودتان بالا میرود و ظریف ترین شاخه های شما را كه در آفتاب می رقصند نوازش می كند .
همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را كه به زمین چسبیده اند تكان می دهد.
عشق شما را چون خوشه های گندم دسته می كند.
آنگاه شما را به خرمن كوب از پرده ی خوشه بیرون می آورد.
و سپس به غربال باد دانه را از كاه می رهاند.
و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید.
سپس شما را خمیر می كند تا نرم و انعطاف پذیر شوید.
و بعد از آن شما را بر آتش می نهد تا برای ضیافت مقدس خداوند نان مقدس شوید.
عشق با شما چنین رفتارها می كند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید.و. بدین معرفت با قلب زندگی پیوند كنید و جزیی از آن شوید.
اما اگر از ترس بلا و آزمون' تنها طالب آرامش و لذتهای عشق باشید '
خوشتر آنكه عریانی خود بپوشانید.
و از دم تیغ خرمن كوب عشق بگریزید.
به دنیایی كه از گردش فصلها در آن نشانی نیست'
جایی كه شما می خندید اما تمامی خنده ی خود را بر لب نمی آورید.
و می گر یید اما تمامی اشكهای خود را فرو نمی ریزید.
عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش.
و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش.
عشق نه مالك است و نه مملوك.
وقتی كه عاشق می شوید مگویید:" خداوند در قلب من است." بلكه بگویید " من در قلب خداوند جای دارم."
و گمان مكنید كه زمام عشق در دست شماست ' بلكه این عشق است كه اگر شما را شایسته بیند حركت شما را هدایت می كند.
عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنكه به ذات خویش در رسد.
اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جویید'
آرزو كنید كه ذوب شوید و همچون جویباری باشید كه با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند.
آرزو كنید كه رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه كنید.
آرزو كنید كه زخم خورده ی فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاك ریزد.
آرزو كنید سپیده دم بر خیزید و بالهای قلبتان را بگشایید
و سپاس گویید كه یك روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است.
آرزو كنید كه هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید.
آرزو كنید كه شب هنگام به دلی حق شناس و پر سپاس به خانه باز آیید.
و به خواب روید. با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او.
از كتاب ‹پیامبر› اثر ارزنده ی جبران خلیل جبران
ترجمه ی دكتر حسین الهی قمشه ای

يا رب آن آهوی مشکين به ختن بازرسان
وان سهی سرو خرامان به چمن بازرساندل آزرده ما را به نسيمی بنواز
يعنی آن جان ز تن رفته به تن بازرسان
ماه و خورشيد به منزل چو به امر تو رسند
يار مه روی مرا نيز به من بازرسان
ديده ها در طلب لعل يمانی خون شد
يا رب آن کوکب رخشان به يمن بازرسان
برو ای طاير ميمون همايون آثار
پيش عنقا سخن زاغ و زغن بازرسان
سخن اين است که ما بی تو نخواهيم حيات
بشنو ای پيک خبرگير و سخن بازرسان
آن که بودی وطنش ديده حافظ يا رب
به مرادش ز غريبی به وطن بازرسان

| Design By : Night Melody |









